سلام من مدیر سایت www.jaraghe.co هستم بزودی در نظر دارم یک سرویس بلاگ نویسی قوی راه اندازی کنم و یک سرویس کسب درآمد دانشجوی کاردانی کامیوتر گرایش نرم افزار هستم متولد سال 1369 هجری شمسی 1299 میلادی از اعداد 40 تا 49 و روزهای چهارشنبه و ماه 4 سال خیلی خوشم می اید ؛ به اینترنت و رمان و موسیقی علاقه دارم امیدوارم از بلاگم خوشتون بیاد شماره ارسال نظرات 09379109285 و شماره تماس 09364755824
بازدید امروز : 22
بازدید دیروز : 55
کل بازدید : 43169
کل یادداشتها ها : 320
نوای عشق
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم،
یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم ،یکی مرا احساس میکند
در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن
با رویاهای قلبم عهد بسته
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد،
هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است
من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ،
همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده
تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ،
میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی
همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو
خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ،
چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!
هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ،
محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند،
زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت ، میرویم با هم از این دنیا ،
بگذار خورشید سوزان هر چه میخواهد بر روی دریای عشقمان بتابد!
چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا
احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو
چه زیباست نوای نفسهای قلب تو
یک هیچ تا ابد به نفع تو....
همیشه بمان عشق من
تو خودت خوب میدانی عشقهای این زمانه پوچ است
تو خودت خوب میدانی احساسات قلبها دروغین است
مرا خوب نگاه کن ، غرق شو در چشمانم، میبینی که اینک در کنار توام
میبینی که من نیز مثل تو خیره به چشمان توام
اگر حرفهای مرا میشنوی ، اگر درک میکنی چه میگویم تا آخرش می مانی
تا آخر حرفهای مرا میخوانی
بگذار همیشه همینگونه باشیم، خیانت و بی وفایی را به قصه عشقمان اضافه نکن
نگذار این قصه تلخ تمام شود ، نگذار قصه گو چشمهایش پر از اشک شود
بگذار با شبهای پر ستاره مهربان باشیم ،
با خواب شبانه آرام باشیم ، با طلوع فردا شاد باشیم
بگذار همیشه احساس کنم یک عاشق واقعی ام و
احساس کنم یکی هست که از ته دل مرا میخواهد
بگذار برای یک بار هم که شده باور کنم
که از روی هوس با من نیستی ، در قفس زندگی تنها نیستیم
برای یک بار هم که شده به همه بگویم که عاشق هم هستیم
نه از ترس اینکه همه از تو دور شوند بگویی که تنها هستی!
نگو به پای من نشستی ، همیشه بگو به عشقمان وفادار هستی ،
این همان عهدیست که در روز اول با هم بستیم، اگر یادت نرود،
اگر فراموش نکنی ، اگر آتش این عشق را با آب سرد بی وفایی خاموش نکنی
همیشه بمان ، همیشه این شعری را که اینک نوشته ام زیر لب بخوان...
دوستت دارم بی وفا
یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو ... دوستت دارم.
تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ،
دیروز گذشت و آخرش امروز است!
این من هستم که وفادار خواهم ماند ،
این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!
این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی
و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم
این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ،
این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود!
تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم.
خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد،
شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ،
همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ،
به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم!
کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار
کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی...
بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ،
میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم
نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ،
از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم!
دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ،
مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم
میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ،
اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن...
دوستت دارم ...
حالا هر جا که میخواهی برو...
مهتاب عشق
به تو رسیدم در میان مهتاب ، مهتابی که در دریای دلم نقش بسته بود
نگاهم میگذرد در میان امواج نورت ، میرسد به سرزمین چشمانت
و به تو میدهد شور عشق را
عشقی که در دلم، صدای بی صدای برق چشمانت را میشنود
از راهی سبز میگذریم ، پلی نیست در میان راه ،
دستهای هم را میگیرم و با بالهای محبت پرواز میکنیم
پرواز به اوج همانجایی که باید رفت ، و نشست و از بالا دید دنیا را
تا بگویم به تو، آنچه را که میبینی خود تویی!
چشمانم مثل ستاره ایست خسته ،
دلم انگار عمریست که به پای ساحل سبز دلت به انتظار نشسته
میشنوی ؟ این صدای درد دلهای ماه و خورشید است ،
در کنار هم نیستند اما دل ماه در دل خورشید شب راه دارد!
دیگر به سکوت آن روز تاریک نمی اندیشم ،
بیشتر چشم به آن رودی که در کوه دلت سرازیر است دوخته ام
و میبینم چه زیباست عمق وجود تو!
میگذریم و میگذریم تا برسیم از آنچه که گذشته ایم !
میرسیم و میدویم به سوی آنچه باید برسیم
مینشینیم در زیر تک درختی و همانجا که نشسته ایم همدیگر را در میان هم میفشاریم !
آنقدر همدیگر را میفشاریم تا هیچ چیز از من و تو به جا نماند، جز عشق !
عشقی که اینک به رنگ مهتاب است و به پای سکوت شبها نشسته ،
آری عشقمان پایانی ندارد!
میخواهمت عشق من
می مانی و شبها پرستاره میشود
می آیی و زندگی عاشقانه میشود
میباری و همه جا تازه میشود
می تابی و دلم بیشتر عاشقت میشود
با تو بودن تکرار میشود
این تکرارها باز هم تکرار میشود و
دنیا که تو باشی از آن میشود
تو هستی و دلم به تو خوش است
تو می مانی همین برایم کافیست
آسمان چشمانم همیشه به رنگ آبیست
میخواهمت ، میخواهمت ای تمام بود و نبودم
تو کجا بودی لحظه هایی که در پی تو بودم
تو کجا بودی لحظه ای که در آرزوی داشتن یکی مثل تو بودم
میخواهمت تا ابد ، این احساسم همیشه در دلت بماند!
نیامده ام که بی وفا باشم ، آمده ام که با تمام وجودم عاشقت باشم
همانگونه که اینک دیوانه ات هستم ،
مثل این است که عمریست گرفتار تو هستم
می مانی و شبها پر ستاره میشود ،
می آیی و زندگی ام از این رو به آن رو میشود
میدانی که هیچکس مثل من اینگونه عاشقت نمیشود،
میدانی که هیچکس مثل من درگیر تو نمیشود
میخوانمت و دلم هوس فریاد میکند ،
فریاد نام تو همراه با احساسی در اعماق قلب من
حسی که به آن شک ندارم ، دوستت دارم عشق من
عشق نافرجام .....
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،
همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،
همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،
همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ،
نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند
همیشه دلتنگی بود و انتظار ،
همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار
امروز دیگر مثل همیشه نیست ،
حس و حال من مثل گذشته نیست
امروز دیگر مثل همیشه نیست ،
من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست
شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ،
هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم
همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،
همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد
آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،
بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!
آری عشق های این زمانه همین است ،
زود می آید و زود میگذرد…
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،
تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،
همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،
اینک من مانده ام و تنهایی ،
ای یار بیوفای من کجایی ؟
یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ،
بی احساستر از تنهایی
دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ،
میخواهم آزاد باشم ،
میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!
عاشقتم عزیزم
برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم
تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود...
عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت
این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ،
نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی...
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ،
به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام...
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،
به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم....
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،
به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ،
تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ،
بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم....
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ،
تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ،
نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی...
قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ،
زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !
دلتنگم عزیزم
به امید تو دل به آسمان بسته ام ، به یاد تو به آسمان نگاه میکنم ، میبینم ستاره ها را،
میشمارم تک تک آنها را .....
به عشق تو شبها را تا سحر بیدار می مانم ، مینویسم درد دلم را ، تا فردا برایت بخوانم !
به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ماه تو را ببینم !
واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده ، حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته ....
دلتنگم عزیزم ، دلتنگ چشمهایت ، گرفتن دستهای مهربانت !
به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سوی تو بیایم ، انگار که رویایی بیش نیست !
تازه فهمیده ام که چقدر تو برایم عزیز و مقدسی ای سرچشمه خوبیها و پاکیها!
به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام ، چشمهای بهانه گیر ، دستهای
خالی ، شانه های پر از نیاز ، نه یک لحظه ، نه یک روز حرف از یک عمر دلتنگیست !
انگار عمریست که دلتنگم ، ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی !
ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد، گاه می
اندیشم به لحظه های دیدار ، گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن !
حرفهای قشنگت را ، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه
میکنم،تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را ....
دلتنگم ، به امید تو دل به آرزوها بسته ام ، به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم ،
میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است !
میخواهم امشب در کوچه پس کوچه ها سرگردان قدم بزنم ، تا طلوع به من سلامی
دوباره گوید و باز بنشینم در انتظار دیدن تو ، و باز ببینم تو را و بگویم که دوستت دارم!
یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی ، کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار ،
اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم !
به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه میگویم که دوستت دارم عزیزم.
امانت عشق
این قلب من یک امانت است از طرف من به تو تا لحظه ای که نفس میکشم!
احساسات من امانتیست به تو از طرف قلبم تا لحظه ای که جان دارم...
این عشقم امانتیست از طرف قلبم تا لحظه ای که تو را دارم....
بپذیر از من ، آنچه که میتوانم در راه عشقت فدا کنم....
مرا ببخش اگر جز این امانتی چیزی در وجودم ندارم.....
همین قلب را دارم که آن هم روزی فدایت میکنم !
همین چشمها را دارم که در راه عشقت جز اشک ریختن هیچ کاری ندارد!
احساساتم نیز که در راه عشق تو ،تنها برای تو است ....
کاش میتوانستم پرواز کنم و ستاره ها را برایت بچینم ، کاش میتوانستم خورشید شوم و
برای تو بتابم ، کاش میتوانستم قطره ای شوم و بر روی تو ببارم ، کاش میتوانستم همچو آسمان سرپناه تو باشم...
همین قلب را که دارم ، انگار تو را دارم ، میخواستم قلبم را به تو هدیه دهم ترسیدم از
فردا که این هدیه را دور بیندازی ،آن را به تو امانت دادم که اگر روزی خواستی آن را به من پس دهی تو درون آن باشی!
پس دیگر حرفی ندارم، من عاشقم، جز ماندن راهی ندارم!
تو همیشه در قلب منی ، لایق باشی یا نباشی همه هستی منی !
همین که تو را دارم ، انگار همه چیز را دارم دیگر هیچ چیز از خدا نمیخواهم!
اگر خدا به من قلبی داد برای زندگی کردن آن را به تو امانت دادم ، حالا دیگر هیچ کسی جز تو ندارم....
حالا که دیگر قلبم را به تو امانت دادم اگر زنده ام به این خاطر است که در قلب تو هستم!
پس تا لحظه ای که نفس میکشی من زنده ام ، تا لحظه ای که عاشقی ، من عاشقم و
تا لحظه ای که تو را دارم ، تا ابد دوستت دارم..............
سراب عشق اینترنتی
پاشو مادر، چشمهات کور میشه؛ همهش که جلوی این کامپیوتر نشستهای.
سرش را که برگرداند، مادر پشت سرش ایستاده بود. آنقدر سرگرم کارش بود که حتی متوجه آمدنش نشده بود. مادر استکان چای را گذاشت کنار میز کامپیوترش.
ـ مادرجان، درس هم اندازه داره، یک ذره هم به خودت برس. از صبح تا شب دائم نشستهای جلوی این کامپیوتر که چی بشه؟ میخوای ادیسون بشی؟
خندهاش گرفته بود.
چون رشتهاش کامپیوتر بود، هر وقت جلوی مانیتور مینشست، مادر فکر میکرد بچهاش دارد درس میخواند اما این بار با همیشه فرق داشت.
او نمیدانست که پسرش بدجوری عاشق شده است؛ یک عشق اینترنتی؛ عشقی که حالا 12 روزه شده بود.
ماجرا از یک سایت دوستیابی اینترنتی شروع شده بود. پیغام گذاشته بود که اهل کرمان است و دنبال دختری میگردد که همشهریاش باشد و روز بعد در ایمیلاش پیغامی از دختری به نام ساناز دریافت کرده بود که نوشته بود میخواهد با او از طریق اینترنت در ارتباط باشد و از آن روزبهبعد چتهای طولانی آغاز شده بود.
دختر جوان یک بار چندین عکس از خودش را برای او فرستاد و او هم تعدادی از عکسهایش را برای ساناز ارسال کرد.
با اینکه کمتر از 2 هفته بود که پسرجوان درگیر این عشق شده بود اما احساس میکرد عشقشان 100 ساله شده است. بدجوری مهر این دختر که او را تنها از طریق عکسش میشناخت، به دلش افتاده بود. هر بار که با هم چت میکردند احساس میکرد چقدر به هم شبیه هستند.
چند بار موقع چت کردن از دختر جوان خواسته بود حضوری با هم قرار ملاقات بگذارند و با هم حرف بزنند اما ساناز انگار علاقهای به این ملاقات نداشت.
از او خواسته بود تا تلفنی با هم حرف بزنند اما باز هم دختر جوان قبول نکرده بود و تنها به ارتباط از طریق اینترنت رضایت داده بود و همین موضوع او را به شک انداخته بود.
دلیل طفره رفتنها را هنگام چت کردن از ساناز پرسیده بود اما او تنها نوشته بود «اعتماد»؛ بگذار زمان بگذرد.
او هم پذیرفته بود و تازه خیلی هم خوشش آمده بود از اینکه دختر مورد علاقهاش از آن دخترهایی نبود که خیلی زود به همه آدمها اعتماد میکنند.
روزها به سرعت میگذشتند و او تنها دلش را خوش کرده بود به یک چت اینترنتی و چند تا عکسی که از ساناز داشت اما کمکم داشت حوصلهاش سر میرفت.
دلش میخواست لااقل صدای او را بشنود و با او حرف بزند. با اینکه عشقش کامپیوتر بود اما حالا از این تماسهای اینترنتی حالش به هم میخورد.
تصمیم گرفت اگر ساناز حاضر به ملاقات یا حتی تلفنزدن نشد، این ارتباط بیفایده را قطع کند. این را هنگام چت برای او نوشت..
تهدید کار خودش را کرد؛ ساناز جواب داد که به او و عشقش اعتماد پیدا کرده است اما اصرار داشت که هنوز هم برای ملاقات حضوری زود است.
در این تماس دختر جوان درخواست عجیبی را مطرح کرد؛ او عکسهای خصوصیاش را میخواست. برای او این مسئله غیرقابل باور بود.
دختری که حتی حاضر به ملاقات حضوری نمیشد، حالا چنین درخواستی را مطرح کرده بود.
اولش قبول نکرد اما وقتی ساناز گفت که اگر عکسها را برایش از طریق اینترنت نفرستد یعنی اینکه به او اعتماد ندارد و ارتباطش را قطع میکند، تسلیم شد و عکسهای خودش را فرستاد.
ساناز همان شب بعد از دریافت عکسهای خصوصی، شماره تلفن و آدرس او را هم گرفته بود و به او گفته بود که از فردا سر ساعت 5 تلفنی با او صحبت میکند.
از نیم ساعت قبل از زمان قرار نشسته بود کنار تلفن تا ساناز زنگ بزند. هر بار با شنیدن صدای زنگ تلفن از جا میپرید و با سرعت گوشی را برمیداشت.
اعصابش به هم ریخته بود. انگار عمه و خاله همه تلفنهایشان را گذاشته بودند درست برای همین وقت؛ وقتی که او منتظر تماس ساناز بود.
بالاخره سر ساعت 5 زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشت. صدایی دخترانه به گوشش رسید.
- سلام، من ساناز هستم.
نفهمید که چطوری جواب داد «من هم مجیدم». انگار نفسش بند آمده بود و نمیتوانست درست حرف بزند.
«شما میخواستید با من دوست بشوید؟»؛ این را صدای دخترانه پرسیده بود و او هم پاسخ داده بود «اگر شما مایل باشید».
صدای خنده در گوشی پیچیده بود و یکباره لحن صدا عوض شده بود؛ حالا انگار صدا مردانه شده بود. گیج شده بود...
ـ آق مجید، بدجوری رودست خوردی؛ یعنی اشتباه گرفتی داداش؛ سانازی در کار نبوده و نیست؛ همهش فیلم بود، تئاتر بود، رنگت کرده بودم. حالا هم که جنابعالی استحضار دارید یه سیدی از عکسهای خصوصیتون دست منه.
با شنیدن کلمه عکسهای خصوصی جا خورد. بیچاره شده بود؛ عکسهایش افتاده بود دست این مرد جوان که خودش را در اینترنت زن جا زده بود.
ـ این سیدی 20 میلیون تومان میارزه؛ اگه این پول رو فراهم کردی و دادی که خب، وگرنه این فیلم را میفرستم برای تمام همسایههاتون تا ببینن آقا مجید چه آدمیه. اونوقت میدونی چه میشه؟
یخ زده بود. باورش نمیشد.
یعنی به همین راحتی فریب خورده بود؟ یعنی عکسها همهاش دروغ بود؟ بعدازظهر سر ساعتی که هر روز با ساناز چت میکرد، به اینترنت وصل شد و آن موقع بود که فهمید مرد جوان با معرفی خودش به عنوان یک دختر، بدجوری به او رودست زده است و حالا هم با داشتن فیلم خصوصی او و آدرس و شماره تلفنش میخواهد از او اخاذی کند.
نیم ساعت از چت نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد.. مادر گوشی را برداشت. از اتاقش صدای مادر را میشنید که با کسی احوالپرسی میکرد. بعد از چند لحظه مادر صدا زد:«مجید آقا، دوستات است؛ آقاجواد. گوشی را جواب بده».
تعجب کرد؛ او دوستی به اسم جواد نداشت. با عجله خودش را به تلفن رساند و گوشی را برداشت.
ـ سلام آقا مجید سادهلوح. من همان ساناز خانم اینترنتی هستم یا بهتره بگم آقاجواد واقعی.
ببین داداش، من رودهدرازی نمیکنم، میرم سر اصل مطلب. قبلا هم بهات گفتم 20 میلیون میخوام وگرنه فیلمرو پخش میکنم. حالا خود دانی.
پای پلیس و اینجور چیزها هم اگه وسط بیاد، فیلم پست میشه برای در و همسایه و خانم والده...
قبل از آنکه او بتواند حرفی بزند، تماسگیرنده ناشناس تلفن را قطع کرد. انگار یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، سرجایش خشکش زد.
داشت دیوانه میشد. این چه اشتباهی بود که مرتکب شده بود؟ یکعالمه از عکسهای خصوصیاش را برای یک ناشناس فرستاده بود و حالا اینطوری توی دام افتاده بود.
آن شب تا صبح خوابش نبرد. مگر فکر و خیال میگذاشت خواب به چشمهایش بیاید؟ اگر مرد جوان واقعا به تهدیدهایش عمل میکرد، دیگر برای او و خانوادهاش آبرویی نمیماند.
مادر از غصه این بیآبرویی حتما دق میکرد. مرتب با خودش کلنجار میرفت؛ 20هزار تومان را هم به زور میتوانست جمع کند، چه برسد به 20 میلیون تومان!
بالاخره تصمیمش را گرفت؛ صبح اول وقت به اداره آگاهی رفسنجان رفت و موضوع را با افسران پلیس درمیان گذاشت.
گفت که پشیمان است و اشتباهی مرتکب شده که اگر فاش شود آبروی خودش و خانوادهاش میرود و برای حل آن کمک خواست.
با گزارش این ماجرا، کارآگاهان به سرعت تحقیقات خود را آغاز کردند اما جوان ناشناس نقشه ماهرانهای را طراحی کرده بود و هیچ اثری از خود برجای نگذاشته بود.
حتی آخرین تماس او هم از یک تلفن عمومی بود. در این مرحله کارآگاهان در بررسیهای تخصصی خود به این نتیجه رسیدند که تنها راه دستگیری جوان اخاذ، کشاندن وی به محل قرار است.
به این ترتیب کارآگاهان از مجید خواستند وانمود کند قصد پرداخت مبلغ درخواستی را دارد و به این ترتیب او را به محل قرار بکشاند تا ماموران، جوان اخاذ را دستگیر کنند.
طبق نقشه کارآگاهان، مجید در تماس بعدی مرد جوان موافقت کرد نیمی از مبلغ درخواستیاش را بدهد و مرد جوان هم که فکر نمیکرد او موضوع را به پلیس اطلاع داده باشد، محلی را برای تحویل گرفتن پولها تعیین کرد.
در ساعت تعیین شده وقتی مجید با کیسهای که بهجای پول درون آن کاغذ باطله بود سر قرار رفت، ماموران، منطقه را به صورت نامحسوس تحتپوشش قرار دادند تا در صورت نزدیک شدن جوان حیلهگر او را به دام بیندازند.
به این ترتیب وقتی که مرد جوان در ساعت تعیینشده سر قرار آمد، ماموران وی را در محاصره گرفته و دستگیر کردند.
وقتی ماموران قدم به خانه مرد جوان گذاشته و با مجوز قضائی به بازرسی کامپیوتر وی پرداختند، دریافتند که وی با افراد دیگری حتی در خارج از کشور نیز در ارتباط بوده است و از آنها عکسهای سیاه خصوصیشان را گرفته و احتمالا قصد داشته از آنها نیز اخاذی کند.
به این ترتیب مرد جوان تحت بازجویی قرار گرفت و در این بازجوییها بود که وی پرده از نقشه سیاه خود برای اخاذی برداشت.
وی در توضیح ماجرا گفت در سایتهای اینترنتی دوستیابی، خودم را به عنوان یک دختر جا میزدم و با مردان سادهلوحی که قصد داشتند از این طریق دوست پیدا کنند، ارتباط اینترنتی برقرار میکردم.
عکسهایی از چند دختر جوان که با آنها در ارتباط بودم، در اختیار داشتم که آنها را برای طعمههایم میفرستادم تا آنها به من اعتماد کنند.
بعد از مدتی چت اینترنتی، از طعمههای سادهلوحم میخواستم که چند عکس سیاه خصوصی از خودشان برایم بفرستند و وقتی که آنها به حرفم گوش میدادند، در دام اخاذیهای من گرفتار میشدند.
بعد از آنکه این عکسها به دستم میرسید، با شماره تلفنی که خودشان به من داده بودند با آنها تماس میگرفتم و تهدید میکردم در صورتی که مبلغ درخواستیام را ندهند، عکسهایشان را در اینترنت منتشر کرده و در محلهشان هم توزیع میکنم.
در این شرایط آنهایی که عکسهای واقعی خودشان را فرستاده بودند مجبور به پذیرفتن درخواستام میشدند و از آنها اخاذی میکردم. با این اعترافات پرونده یک کلاهبرداری جدید اینترنتی نیز بسته شد.